تـویی که از لـب مـن شعـر میشوی…!
هـرکسـی لایق غـزل عـاشقـانه نیسـت…!

می خواهم داستانی از علاقه ام به تو را بنویسم :
یکی بود ، یکی …
بی خیال …
خلاصه اش میشود : دوستت دارم

می خواهم داستانی از علاقه ام به تو را بنویسم :
یکی بود ، یکی …
بی خیال …
خلاصه اش میشود : دوستت دارم

من دیوانه ان لحظه ای هستم که تو دلتنگم شوی.......
محکم در اغوشم بگیری و شیطنت وار ببوسیم.....
و من نگذارم.....
عشق من بوسه با لجبازی بیشتر میچسبد....!!
لحظاتی تو زندگي هست كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه ميخواي اونو از رويات بيرون بكشي و تو دنياي واقعي بغلش كني... ![]() |

حال من دست خودم نیست
دیگه آروم نمیگیرم
دلم از کسی گرفته
که میخوام براش بمیرم . . .
میشه تنهایی خندید..
میشه تنهایی سفرکرد..
ولی نمیشه بخوای تنهایی رو تنهایی تحمل کنی...
....
دلتنگی هايم
با صدای تپش های قلب تو
پايان می يابند...
من...
خودم را...
لحظاتم را...
با صدای تو
كوك كرده ام!
بيا...
كوكم دارد تمام ميشود...! 

دلت تنگ یک نفر که باشد ، تمام تلاشت را هم که بکنی تا خوش بگذرد ،
و لحظه ای فراموشش کنی فایده ندارد
تو دلت تنگ است...
دلت برای همان یک نفر تنگ است...
تا نیاید...
تا نباشد...
تو هنوز دلتنگی...
![[تصویر: y8aluoc39c2zitsb1f0d.jpg]](http://www.pic.tooptarinha.com/images/y8aluoc39c2zitsb1f0d.jpg)
امشب از همان شب هاییست
که دلم هوای آغوشت را کرده ...

تاب تاب تاب بازی ، خدا منو نندازی ...
اگه منو بندازی...
بغل عشقم بندازی...
خشن تر ، عصبی تر ، تلخ تر ...!!!
وجالبتر اینکه با اطراف هم کاری نداری!
همه اش را نگه میداری ...
و دقیقا سر همان کسی خالی می کنی که دلتنگش هستی !!!
و میگویی گل یا پوچ ؟
من در دلم می گویم
فقط دستانت...
کاش کسی تو دلمون پا نمیذاشت… کاش اگه پا میذاشت دلمون رو تنها نمیذاشت… کاش اگه تنها میذاشت رد پاش رو روی دلمون جا نمیذاشت

چشمهایت سیراب سراب
و نگاهم،
تاول زده از تابش تشنگی
برویم دعای باران بخوانیم .
تو با دل من
من با دل تو
باور کن با لبخند چترهایمان بر می گردیم
محمدرضا جان که لطف داشتی به وبم اومدی لطف کن ادرس وبتو بده اخه وبت ارور میده
"دقایقی تو زندگیت هست که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه ,
که دلت میخواد اونو از تو رویات بیرون بکشی و ,
توی دنیای واقعی با تمام وجوت بغلش کنی ...

وَقتـــــ هـآيـے هَسـتــــ ڪِــہ جــــُز بــِــہ بـــودَنِـتـــــ
دِلـــَمــــ رِضـــآیَــتــــ نِمـے دِهـــ ...
حــآلآ مَــنــ اَز ڪُـجـــآ "تــ ــو" بیــآرَمـــــ...!؟

کجایی ؟؟؟؟
بخدا تنهایی نمیشود
از پس این همه تنهایی برآمد
دلم میخواد حرف بزنم و از اینهمه تنهایی و غصه و فشار تا اونجا که جان دارم بگم ولی از بس
مستاصل و دلتنگم که توان گفتنش رو هم ندارم.
دلم میخواد تو یه جمله همه چیز رو بگم و یا حتی تو یه صفحه و یا چند صفحه...اما باز
میدانم که اون زجر و دردم بیان نمیشه.
خدایا تو این سکوت و تنهایی و غم کمکم کن ..........

همه گفتن:عشقت داره بهت خیانت می کنه!
گفتم:می دونم!
گفتن:این یعنی دوستت ندارهاااا!
گفتم: می دونم!
گفتن:احمق یه روز میذاره میره تنها میشی !
… گفتم:می دونم!
گفتند:پس چرا ولش نمی کنی..؟!
گفتم:این تنها چیزیه که نمی دونم

اگه می دونسنتی قطره ی بارون هنگام جدا شدن از ابر چه حسی داشت !
اگه می دونستی درخت کاج هنگام پر کشیدن پرنده ها چقدر غمگین می شد !
اگه می دونستی با رفتنت چه آتیشی به جونم کشیدی اینقدر راحت
نمی گفتی : خداحافظ …
فـاجـــعـه اینجـاست
که چشم هایم
دیگر با من و بغض هایم
نمیسـازنـد.
