درست یا غلط؟
نمیدانم. دل من آموخت،
شکستنش را به سرعت لبخندی فراموش کند.
پا نخواهم داد به این کدورت خاموش که آبستن فاصله مان روزگار میگذارند. نادیده ماندن هایم را ورق میکنم تا میزنم
و به باد می سپارم ، باشد که باران یادآور اشک هایم شود.
هنوز هم صدای خالی از لطف و پر از شکوه ی ما ذره ای از مهرت کم نکرده است...هنوز هم نافرمانی هايمان آزرده ات نکرده است...هنوز هم رحمتت بر سر بنده ای می بارد که پر است از گناه...پر است از اشتباه...پر است از من...من بی تو!...و من چه پوچ و هيچم بدون تو...مدت هاست بغض دلتنگی را در دل نهان می کنم...رويی برای بازگشت و طلب بخشش نمانده است...هر چند که باور دارم بخشنده ی مطلقی....امروز آسمان باريد و دلم پر زد برای تو...براي خدايی که هنوز هم خدای من است.
یک همیشه یک است . شاید در تمام عمرش نتواند بیشتر از یک عدد باشد اما بعضی اوقات
می تواند خیلی باشد . یک نگاه . یک سرنوشت . یک خاطره . یک دوست
یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟ سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟
برایش صادقانه می نویسم برای آنکه باید باشد و نیست…
برای پاکی عشقم...
می ترسم...
می ترسم ذره ای از خلوص عشقم به او کم شود...
می ترسم رسم عاشقی را خوب به جا نیاورده باشم...
می ترسم...
پس می کشم این تن بیهوده را تا روح آزاد بماند...
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست
بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .
بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی
برایش اشک بریزی.
و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم
ومن چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیزاز من نمی ماند
ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم
درون کلبه خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد
ومن دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم
درون سینه پر جوش خویش اما
کسی حال منه تنها نمی پرسد
و من چون تک درخت زرد پاییزم
که هردم با نسیمی میشودبرگی جدا از او
ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند
ای دل ساده
ای دل ساده بکش درد که حقت این است از زمانه بشو دلسرد که حقت این است
هر چه گفتم مشو عاشق نشنیدی، حالا همچو پاییز بشو زرد که حقت این است
دیدی آخر دم مردانــــه به جز لاف نبـــــود بکش از مردم نامرد که حقت این است
آنچه بر عاشق دل خســــته روا دانستی فلک آخر سرت آورد که حقت این است
دلم واست تنگ شده..
دلم براي کسي تنگ است که چشمهاي قشنگش رابه عمق آبي دريا مي دوخت..
و شعر هاي قشنگي چون پرواز پرنده ها مي خواند..
دلم براي کسي تنگ است، کسي که خالي وجودم را از خود پر مي کرد..
و پري دلم را با وجود خود خالي..
دلم براي کسي تنگ است، کسي که بي من ماند ،
کسي که با من نيست..
دلم براي کسي تنگ است که بيايد و به هر رفتني پايان دهد..
دلم براي کسي تنگ است که آمد ، رفت و پايان داد..
کسي که ..
کسي که من هميشه دلم برايش تنگ ميشود..
کسي که دوستش دارم ..
عاشقانــــــه ،هميشـــــــه، تا ابد، تاخود خداونـــــد!!
دلم براي تو تنگ است ..
بی توبی تو مثل یخ تو دریاچه یخ یخ کردم فقط بوی خاک بود پاک داشتم اولین فریادم را تقدیم کردم آخرین حق
مثل یخ تو دریاچه یخ
یخ کردم
فقط بوی خاک بود
پاک داشتم اولین فریادم را
تقدیم کردم آخرین حقم را
و سند زده ام اشکهایم را
نجاتم دادی با گرما
فنایت کردم با خاک
سردمه
دلم شکسته او خسته است
زیرا یکی از دریچه ها بسته است
مانده بر جا مشتی خاکستر
و من بر بالای تلی از خاکستر
یخ کردم



