دلگیری

 

وقتی دلت میگیره احساس می کنی دیگه تموم شده وتوواسه

 همیشه توقلعه ی تاریکی اسیری . وقتی اززنده بودنت خسته

 میشی  ودلیلی واسه زندگیت نداری اون وقته که بزرگترین

  آرزوت میشه غروب خورشیدعمرت.بارهاوبارها این احساس رو

 داشتم گاهی از خودم میپرسم :(چرابه وجوداومدم؟)یا(دلیل

 زنده بودنم چیه؟) گاهی به خودم میگم(چرا گاهی ناشکرم

 وگاهی عاشق خدا؟)

 تاحالا ازخودت پرسیدی :چراخدای بزرگ آفریده هاش روامتحان

 میکنه؟تاحالاازخودت پرسیدی:چراخدای بزرگ گاهی بدبه سرت

  میاره؟

 چون همش تقدیر ماست تقدیری که خودمون توش دست داریم

رویا

 

         هنوز شب ها به عشق خواب دیدنت چشام روی هم میذارم .

           مهربونم!هنوز صبح ها به امید شنیدن صدای مهربونت از

            قصررویاهام رها میشم.

           پرنده ی مهاجرم!هنوزم دوست دارم,ولی مرگ شکوفه های

          عشقمون من روهم اززندگی محروم  کرد من نفرین شده ی

            عشق توام .من اسیرباغ جدایی ام.من آواره ی سرزمین

            بی کسی ام .

           من سرگردان خاطرات جدایی ام. هنوزم کنارقصرخاطراتمون تا

           سپیده اشک میریزم و به یادخاطرات قشنگمون عشق رونفرین

           می کنم عشق من رو نفرین کرد ومن اون رو .

           چرا که هردو مدت هاست ازهم دوریم چرا؟ که اشک تنها

           بازمانده ی زنده ی خاطرات توست چرا که شب گردقصه ی

            عشقمون تنهاست چراکه قصریخی قلبم جزباتو با هیچ

          خورشیدی آب نمیشه چراکه من درسراب سکوت تنهایی برای

         دیدن نگاه مهربونت تاابدمنتظرمی مونم بغض راه گلمو روبسته

                    اشک امونم نمیده تنهام بی توخیلی تنهام!!!

دوست داشتن

چقدر مرا دوست داری ؟

سکوتی کردم . چند لحظه به چشم هایش خیره شدم ...

گفتم : دوستت دارم به آن اندازه ای که عاشقتم . عاشق یک عشق واقعی . عاشق تو ...

عاشقی که برای رسیدن به تو لحظه شماری می کند .

به عشق این لحظه های انتظار * دوستت دارم * .

به اندازه ی تمام لحظات زندگیم تا آخر عمر عاشقتم ...

به عشق اینکه تو را تا آخرین نفس دارم * دوستت دارم * .

به عشق اینکه گاهی با تو و گهگاهی به یاد تو . در زیر باران قدم میزنم . عاشق بارانم . . .

به عشق آمدن باران و به اندازه ی تمام قطره های باران *  دوستت دارم * .

به عشق تو به آسمان پر ستاره خیره می شوم

دل من            پیش تو

عشق من         خنده تو

فکر من          چهره تو

امید من           نگاه تو

جون من          فدای تو

عشق من          فقط تو 

 

گریه کردم اشک برداغ دلم مرهم نشد

ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد

 درگلستان بوی گل بسیار بو ییدم اما

هیچ گلی در این زمانه مثل تو پیدانشد

از تو بکه نالم که دیگر داور نیست

از دست تو هـیچ دست بالاتر نیست

آنرا که تو ره دهـی کسـی گـم نـکند                    

وآنـرا که تـو گـم کـنی رهـبر نـیست

*****************************

یا رب در خلق تکیه گاهم  نکنی                   

محتاج وغـریب و بـینوایم نـکنی

موی سیهم سفـید کردی به کرم                       

با موی سفـید روسـیاهـم نـکنی

 *****************************

گـر بار گـناه ما گـران است                          

بـحـر کـرم تـو بیکران است

ما را گنه ازحد بیرون است                

عفوتو زجرم ما فزون است

*****************************

خوشبحال آسمون که هر وقت دلش بگیره

 

بی بهونه میباره

 

به کسی توجه نمیکنه

 

 

از کسی خجالت نمیکشه

 

می باره و می باره و می باره

 

اینقدر می باره تا آبی بشه

 

کاش

 

کاش می شد مثل آسمون بود

 

کاش می شد وقتی دلت گرفت آنقدر بباری تا

 

 بالاخره آفتابی بشی

 

بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده

 

انگار نه انگار که غمی بوده

 

همه چیز فراموشت بشه...!!!

ان روزها خيلي وقتها برايم گريه ميكردي...

نكند دروغ گفته بودي و

من در چشمهايت بودم نه در قلبت،

...كه با اشكهايت فرو ريختم و هيچ شدم

http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcQS4w_bCFinwbEUL8geOWw7RpgUVbyNLcUte9DJ7zkx0CYeM9qd

دیشب انقدر برایت گریه کردم که خوابم برد...

باران تمام شب بارید

تو را میخواهم و دانم که هرگز

به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس مرغی اسیرم

در این فکرم که در یک لحظه غفلت

از این زندان خاموش پر بگیرم

به چشم مرد زندان بان بخندم

کنارت زندگی از سر بگیرم

دراین فکرم من و دانم که هرگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نیست

دیگر به خلوت لحظه هایم عاشقانه قدم نمی گذاری...

دیگرآمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی بینمت...

سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام...

من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ای؟!

من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید...

دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است./

دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم

چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج

 

می دانی من و تو هردو فصل مشترک

احساسیم

این روزها عجیب شادم که قاصدکی از سوی تو

آرام بر دستانم نشسته و در گوشم نوید لحظه

های ناب را می دهد انگار باران عشق بر سرم

نازل شده گمانم امسال بهار من  سرشار از

نیایش و شادمانی است