خدایا!
راهی نمی بینم
آینده پنهان است.
امّا مهم نیست،
همین کافیست
که تو همه چیز را می بینی
و ما تو را...
التماس دعا...
خدایا!
راهی نمی بینم
آینده پنهان است.
امّا مهم نیست،
همین کافیست
که تو همه چیز را می بینی
و ما تو را...
التماس دعا...
گاهــــی یک انسان آنــقدر زیبا دلــــتنگی های تو را به تصویـــر میکشد که تو لازم
نیست چیزی بگویی کافیست بنشینی،گوش کنی و بخوانـــــی......
شنیدن تپش های قلبـت
از مرز فاصــــــــــــــله ها
تمام انتـــــــظارم شده ...
نازنینم
عشقم را نه از روی جملات نامه هایم بلکه
از چشمانم بخوان .
کلمات ، عشق باشکوه مرا حقیرو کوچک میکنند .
برای فهمیدن معنی نگاهم دنبال کتاب ها نرو
جوابش را در قلبت خواهی یافت .
|
دلگیرم از این دنیای غریب مانده ام حال با حالی قریب
تنها و بی کس مانده ام من همان حامد واحدم دلگیر از هرچه بود و هست دل گیر از اهل دنیا.بس دل خون تر از همیشه که بی کس تر از من نمیشه من بی کس و تنها شدم من جاهل و رمال شدم من بی کس دنیا شدم من بی خیال آنان شدم می خواهم بگیرم دست تو را تا که ببوسم روی تو آری من تو را دوست دارم چون تنهام تو را دوست دارم پس مرا به دوستی خود بپذیر تا که شویم سنگ صبور هم تو دردهایت را به من گو من دردهایم را به تو گویم تو قلبت را به من ده و من قلبم را به تو دهم اگر خواهی با من شوی نامت را به من ده همین اسمت را در نظرها یادداشت کن و بعد برو خدا را ستایش کن که مرا با تو زوج کرده است که مرا با تو آشنا کرده است
|
یکی بود یکی نبود
یه پسر بود که زندگی ساده و معمولی داشت
اصلا نمیدونست عشق چیه عاشق به کی میگن
تا حالا هم هیچکس رو بیشتر از خودش دوست نداشته بود
و هرکی رو هم که میدید داره به خاطر عشقش گریه میکنه بهش میخندید
هرکی که میومد بهش میگفت من یکی رو دوست دارم بهش میگفت دوست داشتن و عاشقی
مال تو کتاب ها و فیلم هاست....
روز ها گذشت و گذشت تا اینکه یه شب سرد زمستونی
توی یه خیابون خلوت و تاریک
داشت واسه خودش راه میرفت که
یه دختری اومد و از کنارش رد شد
پسر قصه ما وقتی که دختره رو دید دلش ریخت و حالش یه جوری شد
انگار که این دختره رو یه عمر میشناخته
حالش خراب شد
اومد بره دنبال دختره ولی نتونست
مونده بود سر دو راهی
تا اینکه دختره ازش دور شد و رفت
اون هم همینجوری واسه خودش با اون حال خراب راه افتاد تو خیابون
اینقدر رفت و رفت و رفت
تا اینکه به خودش اومد و دید که رو زمین پر از برفه
رفتش تو خونه و اون شب خوابش نبرد
همش به دختره فکر میکرد
بعضی موقع ها هم یه نم اشکی تو چشاش جمع می شد
چند روز از اون ماجرا گذشت و پسره همون جوری بود
تا اینکه باز دوباره دختره رو دید
دوباره دلش یه دفعه ریخت
ولی این دفعه رفت دنبال دختره و شروع کرد باهاش راه رفتن و حرف زدن
توی یه شب سرد همین جور راه میرفتن و پسره فقط حرف میزد
دختره هیچی نمیگفت
تا اینکه رسیدن به یه جایی که دختره باید از پسره جدا میشد
بالاخره دختره حرف زد و خداحافظی کرد
پسره برای اولین توی عمرش به دختره گفت دوست دارم
دختره هم یه خنده کوچیک کرد و رفت
پسره نفهمید که معنی اون خنده چی بود
ولی پیش خودش فکر کرد که حتما دختره خوشش اومد
اون شب دیگه حال پسره خراب نبود
چند روز گذشت....
تا اینکه دختره به پسر جواب داد
و تقاضای دوستی پسره رو قبول کرد
پسره اون شب از خوشحالیش نمیدونست چیکار کنه
از فردا اون روز بیرون رفتن پسره و دختره با هم شروع شد
اولش هر جفتشون خیلی خوشحال بودن که با هم میرن بیرون
وقتی که میرفتن بیرون فکر هیچ چیز جز خودشون رو نمی کردن
توی اون یه ساعتی که با هم بیرون بودن اندازه یه عمر بهشون خوش میگذشت
پسره هرکاری میکرد که دختره یه لبخند بزنه
همینجوری چند وقت با هم بودن
پسره اصلا نمی فهمید که روز هاش چه جوری میگذره
اگه یه روز پسره دختره رو نمیدید اون روزش شب نمیشد
اگه یه روز صداش رو نمیشنید اون روز دلش میگرفت و گریه میکرد
یه چند وقتی گذشت
با هم دیگه خیلی خوب و راحت شده بودن
تا این که روز های بد رسید
روزگار نتونست خوشی پسره رو ببینه
به خاطر همین دختره رو یه کم عوض کرد
دختره دیگه مثل قبل نبود
دیگه مثل قبل تا پسره بهش میگفت بریم بیرون نمیومد
و کلی بهونه میاورد
دیگه هر سری پسره زنگ میزد به دختره
دختره دیگه مثل قبل باهاش خوب و مهربون حرف نمیزد
و همش دوست داشت که تلفن رو قطع کنه
از اونجا شد که پسره فهمید عشق چیه
و از اون روز به بعد کم کم گریه اومد به سراغش
دختره یه روز خوب بود یه روز بد بود با پسره
دیگه اون دختر اولی قصه نبود
پسره نمیدونست که برا چی دختره عوض شده
یه چند وقتی همینجوری گذشت تا اینکه پسره
یه سری زنگ زد به دختره
ولی دختره دیگه تلفن رو جواب نداد
هرچقدر زنگ زد دختره جواب نمیداد
همینجوری چند روز پسره همش زنگ میزد ولی دختره جواب نمیداد
یه سری هم که زنگ زد پسره گوشی رو دختره داد به یه مرده تا جواب بده
پسره وقتی اینکار رو دید دیگه نتونست طاغت بیاره
همونجا وسط خیابون زد زیر گریه
طوری که نگاه همه به طرفش جلب شد
همونجور با چشم گریون اومد خونه
و رفت توی اتاقش و در رو بست
یه روز تموم تو اتاقش بود و گریه میکرد و در رو روی هیچکس باز نمیکرد
تا اینکه بالاخره اومد بیرون از اتاق
اومد بیرون و یه چند وقتی به دختره دیگه زنگ نزد
تا اینکه بعد از چند روز
توی یه شب سرد
دختره زنگ زد و به پسره گفت که میخوام ببینمت
و قرار فردا رو گذاشتن
پسره اینقدر خوشحال شده بود
فکر میکرد که باز دوباره مثل قبله
فکر میکرد باز وقتی میره تو پارک توی محل قرار همیشگیشون
دختره میاد و با هم دیگه کلی میخندن
و بهشون خوش میگذره
ولی فردا شد
پسره رفت توی همون پارک و توی همون صندلی که قبلا میشستن نشست
تا دختره اومد
پسره کلی حرف خوب زد
ولی دختره بهش گفت بس کن
میخوام یه چیزی بهت بگم
و دختره شروع کرد به حرف زدن
دختره گفت من دو سال پیش
یه پسره رو میخواستم که اونم خیلی منو میخواست
یک سال تموم شب و روزمون با هم بود
و خیلی هم دوستش دارم
ولی مادرم با ازدواج ما موافق نیست
مادرم تو رو دوست داره
از تو خوشش اومده
ولی من اصلا تو رو دوست ندارم
این چند وقت هم به خاطر خودت با تو بودم
به خاطر اینکه نمیخواستم دلت رو بشکنم
پسره همینطور مثل ابر بهار داشت اشک میریخت
و دختره هم به حرف هاش ادامه میداد
دختره گفت تو رو خدا تو برو پی زندگی خودت
من برات دعا میکنم که خوش بخت بشی
تو رو خدا من رو ول کن
من کسی دیگه رو دوست دارم
این جمله دختره همینجوری تو گوش پسره میچرخید
و براش تکرار میشد
و پسره هم فقط گریه میکرد و هیچی نمیگفت
دختره گفت من میخوام به مامانم بگم که
تو رفتی خارج از کشور
تا دیگه تو رو فراموش کنه
تو هم دیگه نه به من و نه به خونمون زنگ نزن
فقط دعا کن واسه من تا به عشقم برسم
باز پسره هیچی نگفت و گریه کرد
دختره هم گفت من باید برم
و دوباره تکرار کرد تو رو خدا منو دیگه فراموش کن
و رفت
پسره همین طور داشت گریه میکرد
و دختره هم دور میشد
تا اینکه پسره رفت و برای اولین بار تو زندگیش سیگار کشید
فکر میکرد که ارومش میکنه
همینطور سیگار میکشید دو ساعت تمام
و گریه میکرد
زیر بارون
تا اینکه شب شد و هوا سرد شد و پسره هم بلند شد و رفت
رفت و توی خونه همش داشت گریه میکرد
دو روز تموم همینجوری گریه میکرد
زندگیش توی قطره های اشکش خلاصه شده بود
تازه میفهمید که خودش یه روزی به یکی که داشت برای عشقش گریه میکرد
خندیده بود
و به خاطر همون خنده بود که الان خودش داشت گریه میکرد
پسره با خودش فکر کرد که به هیچ وجه نمیتونه دختره رو فراموش کنه
کلی با خودش فکر کرد
تا اینکه یه شب دلش رو زد به دریا
و رفت سمت خونه دختره
میخواست همه چی رو به مادر دختره بگه
اگه قبول نمیکرد میخواست به پای دختره بیافته
میخواست هرکاری بکنه تا عشقش رو ازش نگیرن
وقتی رسید جلوی خونه دختره
سه دفعه رفت زنگ بزنه ولی نتونست
تا اینکه دل رو زد به دریا و زنگ زد
زنگ زد و برارد دختره اومد پایین
و گفت شما
پسره هم گفت با مادرتون کار دارم
مادر دختره و خود دختره هم اومدن پایین
مادر دختره خوشحال شد و پسره رو دعوت کرد به داخل
ولی دختره خوشحال نشد
وقتی پسره شروع کرد به حرف زدن با مادره
داداش دختره عصبانی شد و پسره رو زد
ولی پسره هیچ دفاعی از خودش نکرد
تا اینکه مادر دختره پسره رو بلند کرد و خون تو صورتش رو پاک کرد
و پسره رو برد اون طرف و با گریه بهش گفت
به خاطر من برو اگه اینجا باشی میکشنت
پسره هم با گریه گفت من دوستش دارم
نمیتونم ازش جدا باشم
باز دوباره برادر دختره اومد و شروع کرد پسره رو زدن
پسره باز دوباره از خودش دفاع نکرد
صورت پسره پر از خون شده بود
و همینطور گریه میکرد
تا اینکه مادر دختره زورکی پسره رو راهی کرد سمت خونشون
پسره با صورت خونی و چشم های گریون توی خیابون راه افتاد
و فقط گریه میکرد
اون شب رو پسره توی پارک و با چشم های گریون گذروند
مادره پسره اون شب
به همه بیمارستان های اون شهر سر زده بود
به خاطر اینکه پسرش نرفته بود خونه
ولی فرداش پسرش رو زیر بارون با لباس خیس و صورت خونی بی هوش توی پارک پیدا کرد
پسره دیگه از دختره خبری پیدا نکرد
هنوز هم وقتی یاد اون موقع میافته چشم هاش پر از اشک میشه
و گریه میکنه
هنوز پسره فکر میکنه که دختره یه روزی میاد پیشش
و تا همیشه برای اون میشه
هنوز هم پسره دختره رو بیشتر از خودش دوست داره
الان دیگه پسره وقتی یکی رو میبینه که داره برای عشق گریه میکنه دیگه بهش نمیخنده
بلکه خودش هم میشینه و باهاش گریه میکنه
پسره دیگه از اون موقع به بعد عاشق هیچکس نشده خسته و دل مرده....
این بود تموم قصه زندگی این پسر
|
عاشق نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق @@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@ امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه فقط خوابه ، تو که رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت نمردم، همون که فکر نمي کردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي کفتر و گنجشک کلاغاي سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو طاقچه شده کارش فراموشي ، شده کارش فراموشي ، ديگه بارون نمي باره اگر چه ابر سياه ، تو که نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته بازاريست ، تموم گل ها خشکيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از رنگ و رو رفته ، کوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت گفتيم و سفر کرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذرکرديم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري گفتم که تو مي دوني،سرخاک تو مي ميرم ، ولي تا لحظه مردن نمي گيرم دل از تو |
تو برو پیچک من
فکر تنهایی این قلب مرا هیچ مکن روی پیشانی من چیزی نیست غیر یک قصه پر از بی کسی و تنهایی...![]()
![]()
خدايا . . . امیدمون تویی...
این چند روز گاهي باهات حرف زدم
گاهي سكوت كردم و گاهي اشك ريختم...
اما باز هم به تو گفتم حرفهام رو
در خونه ي كس ديگه اي رو جز تو نزدم...
درسته تو خسته نميشي از من و حرفهام
اما من خسته ميشم از اين همه حرفهاي گفته و نگفته خودم...
از تو نه خسته شدم نه نااميد ولي از خودم خسته شدم
شنيدم ميگن اين جور وقتها به خدا بگيد...
" خدايا . . .
عيب نيست من دست خالي پيش تو ميام
آخه من بنده تو هستم
اما عيبه از پيش تو دست خالي برگردم "
هر چي باشه تو خدايي و من بنده
تو بزرگي و من نيازمند و محتاج
فقط بدون نااميد نميشم، باز هم ميام
اما از خودم خيلي خسته شدم
با خودم چيكار كنم ؟؟؟ خدایا کمکمون کن توکلمون به خودته......
آنچه مي خواهيم نيستيم، آنچه هستيم نمي خواهيم،
آن چه دوست داريم نداريم، آن چه داريم دوست نداريم...
اما عجيب است که هنوز زنده ايم و اميدوار به اينکه روزي ، جايي
در کنار کسي، بالاخره خوشبخت خواهيم شد .
همه جا عطر گل یاس پراکنده شود . . .
حوصله ندارم اما
همه قصه رو مي گم
همه قصه رو حتي
اون جايي كه دوست ندارم
بگذار صحبت كنيم اين بار
جاي اين كه بنويسيم
راجع به دو جين سوال
و يه سري عقده بدخيم
مي دونم كه ديگه مُردم
مرگ من موقتي نيست
اين جواز دفن و كفن
يه صداي لعنتي نيست
توي اين بهبهه شك
وسط اين همه بحران
خودمو گوشه آسفالت
جا گذاشتم تو اتوبان !
برگد
نرو...
طاقت دوریتو ندارم
به دشمنانت بده
و آنچه از آن دنیا سهم من است
به دوستانت بده
که تو را برای من ،
کافی است
هر لحظه ، لحظه ی آفرینش است ، و هر آفرینش دارای امکاناتی نا محدود .
می توانم هر چیز را به همان شیوه ای که انجام داده ام انجام بدهم ، و میتوانم
به اختیار ها و انتخاب های متفاوت بنگرم ،و کاری تازه و رضایت بخش تر را آغاز کنم.
زیرا هر لحظه مجالی تازه برای برای تصمیمی تازه است
به راستی که به چه بازی شگفت انگیزی سرگرمیم و کار هنری ما چه شاهکار
شکوهمندی است .زیرا زندگی شما اثر هنری شماست .
پی نوشت :« اخلاق خوب ، فقط خنده رویی و خوش خلقی نیست ، بلکه داشتن صفات انسانی است . »
چه بده وقتی هوا ابریه ولی بارون نمی باره . . .
و غزلی دادند ......
اکنون ،
من به او قصه ای می دهم تضمین آن غزل ،
اما همه از خیــــــال . . .
پی نوشت1: « گاهی اوقات ، اولین اشتباه آدما ، میشه آخرین اشتباهشون.»
پی نوشت2:«چقدر خوبــه قبل از اینکه رقیبت تو مسابقه به خط پایان
برسه ، تو زمین مسابقه رو برای بار دوم ، دور زده باشی .»
نمیدانم چه نسبتی با اشک داری که تا نامت بر زبانم جاری می شود
تا یادت در قلبم شکل میگیرد اشک از خانه ی چشمانم سرک میکشد
تا نگاهت را به ذهن می آورم قلبم تپیدن را آغاز میکند
در گوشه ی تنهاییم خاطراتم را مرور میکنم
خاطرات تلخ و شیرین را، بودن و نبودنت را، لحظه های تنهایی را،
لحظه های انتظار را واکنون می فهمم که عشق چه ها میکند
و تو میدانی که این خاطرات اشک من است که از گونه هایم سرازیر میشود

با دلیجان عشق خود امدی یک روز و شکست تنهایی...روی جاده نوشته بودی تو؛که برای همیشه میمانی؛ گفته بودی به دختر دری؛در کنارت همیشه میمانم؛قوی زیبای ارزویش را اتفاقی سپید میدانم...تو پرستوی شرق خواهی شد گر چه گفتی که با تو میمانم؛عشق یعنی عبور و تنهایی...کوچ پایان توست میدانم؛با دلیجان خود رفتی نیمه شب یا سحر نمیدانم؟؟؟رفتی و بی صدا شکست این دل؛
با تعارف بگویمت در دل حسرت بوسه ای به جا مانده...

اينك من مانده ام و سكوتي گم شده در كنج اتاق و كاغذي كه لبريز از حس دوست
داشتني شايد يك طرفه است،در همه اين بازيهاي يك طرفه او كه باخت تا تو
برنده باشي من بودم من،عشق بهاري ما خيلي زود پاييز شد و تو عابر كوچه هاي
خاطره،خش خش برگهاي وجودت را با قدمهاي پاييزي در ذهنم به يادگار گذاشتي،
تو در شهر غريبم هم پاييز داري و هم بهار
ولي من تنها تو را دارم

بی تو این روزهای روشن واسه من تاریک و تاره
وقتی بی تو تک و تنهام زندگیم معنا نداره
از همون روزی که رفتی دل به هیچ کسی ندادم
فکر می کردم می رسی یه روز تو بی کسیم به دادم
گفتن لحظه آخر واسه من هنوز سئواله
دیدن دوباره تو فقط تو خواب و خیاله
لحظه های آخر تو، توی قلب من می مونه
هیشکی مثل من بلد نیست قدر چشماتو بدونه
رفتی و چشمای خیسم یادگاری از تو مونده
بی وفاییات هنوز هم تو رو از دلم نرونده
چشم به راه تو می مونم تا که برگردی دوباره
می ترسم وقتی که نیستی دل من طاقت نیاره
رفتی اما خاطراتت توی قلب من می مونه
هیشکی مثل تو بلد نیست دلمو بسوزونه
تا وقتی که زنده هستم چشم به راه تو می مونم
تو دیگه رفتی که رفتی نمیای پیشم می دونم
اما هر کجا که هستی منو تو دلت نگهدار
با چشمای خیس و گریون من می گم خدانگهدار . . .

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي
تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمي شکستي
گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي
که اين غريبه ي تنها , جز نگاه معصومت پنجره اي
و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم مي کردي
همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي
و سال ها برايش گريسته اي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
دوستم مي داشتي
همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد
کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم
و مرا از اين عذاب رها مي کردي اي کاش تمام اينها را مي دانستي

اينك من مانده ام و سكوتي گم شده در كنج اتاق و كاغذي كه لبريز از حس دوست
داشتني شايد يك طرفه است،در همه اين بازيهاي يك طرفه او كه باخت تا تو
برنده باشي من بودم من،عشق بهاري ما خيلي زود پاييز شد و تو عابر كوچه هاي
خاطره،خش خش برگهاي وجودت را با قدمهاي پاييزي در ذهنم به يادگار گذاشتي،
تو در شهر غريبم هم پاييز داري و هم بهار
ولي من تنها تو را دارم.....

دوباره تا وقتی که این جاده به انتها برسه به تو فکر میکنم...
انتهای این جاده سرزمینه سبزیه که فاصلله من و تو رو صفر میکنه..نه صفر نمیشه به صفر میل میکنه
به این جاده که اولش از تو دورم میکنه و اخرش از کسایی که به رنک بی رنک عشقن فکر میکنم
و به خدایی که این فاصله ها براش تعریف نشدس
وباز به تو...این بار دیگه فقط به تو فکر ممیکنم...
به تویی که وسط روزمرگی زندگی گمم میکنی. بعضی وقتام بر عکس ؛ یادت از همه بدبختیام نجاتم میده....
شاید فقط یه خواب باشی...ولی نگران نباش هیچ کس جرات نداره از خواب بیدارم کنه...
اره این جاده یه فرصت بی انتهاس...برای خواستن
خواستن چیزایی که داشتنشون امکان نداره..
بازم نکران نباش من عادت دارم از خدا یه چیزایی غیر ممکن بخوام اونم هی واسم
ناز کنه...

هنوز نمى دانم چرا رفتي؟ شايد وسعت شانه هايم
براى انبوه هق هق گريه هاى تو كوچك بود.
شايداز اين كه در قلب من آشيانه كنى در ترديد بودى،
شايد آهوى قلبت كه تا ديروز در
دشت هاى قلب من رها بود،
اسير جادوى چشمان سياه ديگرى شد
و.. شايد هم تو ظالم بودى
كه مرا با بى رحمىاز ديار محبت خود بيرون راندى.
كاش مى گفتى براى چه رفتى...

تو را گم کرده ام امروز...
وحالا لحظه های من...
گرفتار سکوتی سرد و سنگینند...
وچشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند...
نمی دانی چه غمگینند !!!
چراغ روشن شب بود...
برایم چشمهایت...
و نمی دانم چه خواهد شد...
پر از دلشوره ام...
بی تاب و دلگیرم...
کجا ماندی که من بی تو ، هزاران بار ، در هر لحظه می میرم...
(تمامی نوشته های من مخاطب دارن....مخاطبشم همونیه که خودش میدونه....)

شراب خواستم...
گفت : " ممنوع است "
آغوش خواستم...
گفت : " ممنوع است"
بوسه خواستم...
گفت : " ممنوع است "
نگاه خواستم...
گفت: " ممنوع است "
نفس خواستم...
گفت : " ممنوع است "
حالا از پس آن همه سال ديکتاتوري عاشقانه ،
با يک بطري پر از گلاب ،
آمده بر سر خاکم و به آغوش مي کشد با هر چه
بوسه ، سنگ سرد مزارم را
و
چه ناسزاوار
عکسي را که بر مزارم به يادگار مانده ،
نگاه مي کند و
در حسرت نفس هاي از دست رفته ،
به آرامي اشک مي ريزد .
تمام تمناي من اما
سر برآوردن از اين گور است
تا بگويم هنوز بيدارم...
سر از اين عشق بر نمي دارم
خواهد آمد شب شراب و هوس
داغي بوسه ها و حرم نفس
يک نگاه پر از اميد و هنوز
شب آغوش ما و کنج قفس