تباهی
شيشه هاي زخم خورده ،
کيمياي بيهوده زمانه ما ، . . .
همراه با رانش عقربه هاي مرگ ،
کلوچه هايم را با چاشني انتظار در خونابه غليظ و گرم ، فرو مي برم .
حلاوت و شيريني.
فرياد مي کشم که ديگر بس است ، اين چه رنجي است
و ناگاه جنون رهايي بخش
با طلوعي دوباره
و طوفاني مليح
دست نوازش بر سرم مي کشد . . .
تباهي ، رخت دامادي بر تنم مي کند و
دروغ عروس آرزوهايم را مي آرايد . . . .
سوگ هلهله سر مي دهد
تا خون در رگهايم تصعيد گردد.
استخوان ساقهايم شکست . . . . . .
کيمياي بيهوده زمانه ما ، . . .
همراه با رانش عقربه هاي مرگ ،
کلوچه هايم را با چاشني انتظار در خونابه غليظ و گرم ، فرو مي برم .
حلاوت و شيريني.
فرياد مي کشم که ديگر بس است ، اين چه رنجي است
و ناگاه جنون رهايي بخش
با طلوعي دوباره
و طوفاني مليح
دست نوازش بر سرم مي کشد . . .
تباهي ، رخت دامادي بر تنم مي کند و
دروغ عروس آرزوهايم را مي آرايد . . . .
سوگ هلهله سر مي دهد
تا خون در رگهايم تصعيد گردد.
استخوان ساقهايم شکست . . . . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان ۱۳۸۹ ساعت 14:32 توسط سعیده
|