باتو من بهارمی رویم

باتوهمه ی رنگ های این سرزمین رااشنا می بینم

باتوهمه رنگ های این سرزمین مرانوازش می کند

باتو اهوان این صحرادوست وهمبازی من اند

باتوکوه ها حامیان وفادار خاندان من اند

باتو زمین گاهواره ای است که مرادراغوش خود می خواباند

ابرحریری است که بر گاهواره من کشیده اند

وطناب گاهواره ام رامادرم که در پس این کوخ همسایه ماست

دردست خویش دارد.

باتو دریا بامن مهربانی می کند

باتو سپیده هرصبح برگونه ام بوسه می زند

باتونسیم هرلحظه گیسوانم راشانه می کند

باتو من بابهار میرویم.

باتو من درعطر یاس ها پخش می شوم

باتومن درروح طبیعت پنهانم

...بی تومن درخلوت این صحرا درغربت این سرزمین

درسکوت این اسمان

درتنهایی این بی کسی

نگهبان سکوتم

حاجب درگه نومیدی

راهب معبدخاموشی

سالک راه فراموشی

باغ پژمرده پامال زمستانم