در کنار باغچه به خلوت بی همتای آسمان امشب نگاه میکنم
نمی دانم خواب چرا با چشمانم دیگر بیگانه است
یک آسمان پر ستاره و یک ماهه نیمه...
سکوت را صدای جیرجیرک می شکند
گویا او هم بی خواب است امشب
چیزی در من مرا به این حال می خواهد
من گناهکارم که دوری از چشمان زیبایت شکنجه من شده
و چه سخت شکنجه ایست ...
چشمانم بی طاقتند که اینگونه نم نم میخوانند از دلتنگی ام...
به زمان قسم که باور مرگ برای من راحت تر از دوری توست..
امشب چقدر من و شب و این جیرجیرک تنهاییم...
جیرجیرک با صدایش می گوید تنهاست
شب با خلوتش...
من با اشک هایم . . .
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر ۱۳۸۹ ساعت 15:24 توسط سعیده
|