سکوت شباهنگام این خلوت دیرینه
چه کرده با من که در اوجم و پر ز احساس سبکی
فکر میکنم به اینکه چگونه باید ببینم دوباره
به آسمان نگاه میکنم ، چیزی در درونم پر میکشد
به سوی بی نهایت به سوی انچه نمیدانم چیست
ولی حس غریبی ست
یگانه احساسی ناب
چه میشود که بتوان پر کشید به ان افق دور دست
چه میشود که بتوان حس کرد لطافت شبنم صبحگاهی را
کجای دنیای من ایستاده ای؟
چگونه تمامی وجودم را از آن خود کردی؟....
....نگاه سردیست نگاه مهتاب امشب
چه میگوید با دل خسته ام؟
آری میشنوم صدای شکوه هایش را
و می بینم غرور شکسته اش را
مرا با خود ببر به اوج بی نهایت
مرا بخوان به طلوع گرم پاکی ها
صداقتم تقدیم تو
مرا در آغوشت بگیر شب سردیست
میلرزم از تنهایی...
سحر در راه است
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی ۱۳۸۹ ساعت 13:57 توسط سعیده
|