تو را میخواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مرد زندان بان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
دراین فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 23:24 توسط سعیده
|