وقتی دلت میگیره احساس می کنی دیگه تموم شده وتوواسه

 همیشه توقلعه ی تاریکی اسیری . وقتی اززنده بودنت خسته

 میشی  ودلیلی واسه زندگیت نداری اون وقته که بزرگترین

  آرزوت میشه غروب خورشیدعمرت.بارهاوبارها این احساس رو

 داشتم گاهی از خودم میپرسم :(چرابه وجوداومدم؟)یا(دلیل

 زنده بودنم چیه؟) گاهی به خودم میگم(چرا گاهی ناشکرم

 وگاهی عاشق خدا؟)

 تاحالا ازخودت پرسیدی :چراخدای بزرگ آفریده هاش روامتحان

 میکنه؟تاحالاازخودت پرسیدی:چراخدای بزرگ گاهی بدبه سرت

  میاره؟

 چون همش تقدیر ماست تقدیری که خودمون توش دست داریم