شراب خواستم...

 

گفت : " ممنوع است "

 

آغوش خواستم...

 

گفت : " ممنوع است"

 

بوسه خواستم...

 

گفت : " ممنوع است "

 

نگاه خواستم...

 

گفت: " ممنوع است "

 

نفس خواستم...

 

گفت : " ممنوع است "

 

حالا از پس آن همه سال ديکتاتوري عاشقانه ،

 

با يک بطري پر از گلاب ،

 

آمده بر سر خاکم و به آغوش مي کشد  با هر چه

 

بوسه ، سنگ سرد مزارم را

 

و

 

چه ناسزاوار

 

عکسي را که بر مزارم به يادگار مانده ،

 

نگاه مي کند و

 

در حسرت نفس هاي از دست رفته ،

 

به آرامي اشک مي ريزد .

 

تمام تمناي من اما

 

سر برآوردن از اين گور است

 

تا بگويم هنوز بيدارم...

 

سر از اين عشق بر نمي دارم

 

خواهد آمد شب شراب و هوس

 

داغي بوسه ها و حرم نفس

 

يک نگاه پر از اميد و هنوز

 

شب آغوش ما و کنج قفس