هنوز نمى دانم چرا رفتي؟ شايد وسعت شانه هايم

 

براى انبوه هق هق گريه هاى تو كوچك بود.

 

شايداز اين كه در قلب من آشيانه كنى در ترديد بودى،

 

شايد آهوى قلبت كه تا ديروز در

 

دشت هاى قلب من رها بود،

 

اسير جادوى چشمان سياه ديگرى شد

 

و.. شايد هم تو ظالم بودى

 

 كه مرا با بى رحمىاز ديار محبت خود بيرون راندى.

 

كاش مى گفتى براى چه رفتى...