یه روز بارونیــــ


یه صدایی میاد ... شرپ شروپ رو شیشه میزنه...
سرمو از روی میز برمیدارم آروم میرم جلو پنجره...
اره! صدای اسمونه...
اونم مثل من دلش گرفته داره میباره!
خوش بحال اسمون حداقل هر وقت دلش میگیره میتونه راحت گریه کنه
ولی من چی ...
میرم زیر بارون!
مامان میگه کجا میری دختر خیس میشی سرما میخوری!
بی اعتنا فقط راه خودمو میرم...
وای چقدر راه رفتن زیر بارون خوبه!
می چرخمو می چرخم....
با دستای باز می چرخم...
جیغ می کشم!
باز یه صدایی میاد!
ساکت باش بچه...چه خبرته
بابا بود...حق داره ! اون که نمیفهمه دختر کوچولوش چشه...
وسط حیاط میشینم.. دستام زیر چونم.
چی میشد کنارم بودی؟
چی میشد الان تو آغوش گرمت میخوابیدم
دیگه هیچ صدایی نمیاد ...
دیگه صدای رعد و برقی در کار نیست!
دیگه بارونی در کار نیست....
از جام بلد میشمو میرم خونه...
دوباره سرمو میذارم رو میز و به تو فکر میکنم!!!
خــــــــــــدایا دریاب مرااااا
