نمیدانم چه نسبتی با  اشک داری که تا نامت بر زبانم جاری می شود

تا یادت در قلبم شکل میگیرد اشک از خانه ی چشمانم سرک میکشد

تا نگاهت را به ذهن می آورم قلبم تپیدن را آغاز میکند

در گوشه ی تنهاییم خاطراتم را مرور میکنم

خاطرات تلخ و شیرین را، بودن و نبودنت را، لحظه های تنهایی را،

لحظه های انتظار را واکنون می فهمم که عشق چه ها میکند

و تو میدانی که این خاطرات اشک من است که از گونه هایم سرازیر میشود