باید برم...
فقط خدا می دونه که الان چه حالی دارم
فقط به یه چیز امید دارم که نمی شکنم
اونم اینه که:
امشب مثل همیشه پرده رو کنار بزنم
مثل همیشه نگاهم رو آسمون بی ستاره بندازتم
مثل همیشه گریه کنم و با خدا درد و دل بکنم
الان چند وقته که این تنها امیدم هست
تو همون موقع ها می گم خدایا نکنه فردا شب دیگه نتونم باهات حرف بزنم
چه کار کنم


باورت بشود یا نه !؟
روزی می رسد
که دلت برای هیچ کس
به اندازه من تنگ نخواهد شد .
برای نگاه کردنم ، خندیدنم ، اذیت کردنم ...
برای تمام لحظاتى که در کنارم داشتی ...
روزی خواهد رسید که در حسرت تکرار دوباره من خواهی بود ...
می دانم روزی که نباشم هیچکس تکرار من نخواهد شد ...
دلتنگتر از همه ی دلتنگی ها گوشه ای میشینم حسرت ها را می شمارم و باختن ها را و صدای شکستن ها را وجدانم را محاکمه می کنم..... من کدام قلب را شکستم وکدام امید را ناامید کردم! کدام احساس را له کردم و کدام خواهش را نشنیدم! و به کدام دلتنگی خندیدم که این چنین دلتنگم؟!
اآنهایی که بلند می خندد ، بی صدا گریه می کنند ….



اینقدر بیهوا نباش
من، هنوز در هوای تو نفس میکشم ،
به هوای تو میخندم ،
هوایم را داشته باش !




چیزی ویرانگرتر از این نیست ! كه دریابیم فریب همان كسانی را خوردهایم كه باورشان داشته ایم...


راه می روند … نفس میکشند … ولی چیزی حس نمیکنند ! فقط فکر میکنند و فکر میکنند
و
فکر میکنند …!













زیاده خواه نیستم !
جاده ی شمال.. یک کلبه ی جنگلی.. یک میز کوچک چوبی با دو تا صندلی..
کمی هیزم.. کمی آتش.. مهِ جنگلی.. کمی تاریکی ِ محض..
کمی مستی.. کمی مهتاب..
و بوی یـار.. و بوی یـار.. و بوی یـار ...!
تـو باشی
مـن باشم
و ...هــیچ !
دنــیـا هم ارزانی خودشان!


آدم است دیگر ،
گاهی یادش می رود نبضش همانجایی ایستاد که حال با سرعت باد از آنجا می گذرد ...


می گویند آنکه کسی را باور کند از آنکه او را دوست داشته باشد
یک قدم جلوتر است ...
آنقدر باورش داشتم که وقتی می گفت "باران" خیس می شدم ...
اما آخرش چه شد !؟!