دروغ می گفت!
دیگری را دوست می داشت.
بارهاپرسیدم دوستم
داری؟گفت: آری
تا دیری خاموش بودم ولی آخر از پای شکیب افتادم گفتم راست بگو
تو را خواهم بخشید
آیا دل به دیگری بستی؟گفت:نه
فریاد زدم:بگو راستش را! هرچه هست تو را خواهم بخشید
و
از گناهت هر چه سنگین تر باشد خواهم گذشت.
عاقبت با آرزوی فراوان پیش آمدو
گفت:مرا ببخش دیگری رادوست دارم.
گفتم سالها تو به من دروغ می گفتی اینبار هم من
به تو دروغ گفتم ,تو را نخواهم بخشید...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ ساعت 13:20 توسط سعیده
|