براي دلم
براي سعيده اي نازم
و عشق هديه ايست جاوداني..
و من چه عاجزانه افق هاي طلايي نگاهت را جستجو ميکنم وقصه تنهايي را در آسمان نگاهت در ميان ميگذارم.
نسيم اشکي که در نگاهت موج ميزد،باراني از عشق بود براي باغ روياهايم و دلم چه بيقرار براي نگاه عاشقت مي تپيد?در دل تاريک شبهاي وجودم به جستجوي روشنايي شمع وجودت ميگردم.
به آفتاب گرداني ميمانم که هر صبح به اميد آفتاب وجود تو ،سر از خواب بر ميدارم و خوب ميدانم بي تو گلبرگهاي وجودم را باد سرد خزان در هم فرو ميريزد و جوانه هاي ناشکفته اميدم به دور از تو مي خشکد.
اما با اين اوصاف ميدانم،قلبم کوچکتر از آنست که ظرفيت خوبيهاي تو را داشته باشد...اما در سکوت پر از فرياد خود مي گريم و ميگويم،با همين قلب کوچک،به وسعت تمام خوبيها و سادگيهايت دوستت دارم.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 21:45 توسط سعیده
|