نمیدانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
+ نوشته شده در شنبه بیستم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 11:48 توسط سعیده
|
میدانم......... می دانم بعد از هر خنده ی من گریه ی طولانی است من پس از هر خنده خود میترسم که دگر اشک ندارم که رها سازم و در نوبت خنده دیگر باشم! ....... لعنت به اونی که بهترین روزاتو براش گذاشتی و اون تو بدترین روزا تنهات گذاشت . . . . . ....... حــــواست بـہ دلت باشد . . . آن را هـ ــر جایــ ـی نگــذار! ایــن روزهــــــا دل را میــدزدند . . . بــعد ڪہ بہ دردشـــان نـخــورد جـای صـــندوق پـست آنــ ــرا در سطل آشـــــغال مے اَندازند ! و تــو خوب مـیـــدانے دلے که اَلمثنے شد! دیــگر دِل نمـیشود. . . ....... کم کم یاد خواهی گرفت !