داشت می رفت . آروم آروم . نمی دونم چرا یهو ایستاد .

نمی دونم چرا اون قدر غریب نگام کرد .

انگار ازم چیزی میخواست ... تردید کردم که جلو برم و ازش بپرسم ... فقط خندیدم و به بند باز مونده ی پوتینش اشاره کردم.

خودش برگشت ... پیشونیم رو بوسید و چیزی رو تو دستم جا گذاشت ...

رفته بود و من همین طور اونجا ایستاده بودم ... حلقه اش توی دستم عرق کرده بود.