خواهش میکنم خداحافظی نکن ...
داشت می رفت . آروم آروم . نمی دونم چرا یهو ایستاد .
نمی دونم چرا اون قدر غریب نگام کرد .
انگار ازم چیزی میخواست ... تردید کردم که جلو برم و ازش بپرسم ... فقط خندیدم و به بند باز مونده ی پوتینش اشاره کردم.
خودش برگشت ... پیشونیم رو بوسید و چیزی رو تو دستم جا گذاشت ...
رفته بود و من همین طور اونجا ایستاده بودم ... حلقه اش توی دستم عرق کرده بود.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 14:34 توسط سعیده
|