دیگر نمی شود سر پایم بایستم
من بی تو مرد اینهمه شبگریه نیستم

یک عمر در اتاق غم آلود و سرد خود
با خاطرات کهنه و یخ کرده زیستم . . .

انگار سرنوشت من و ابرها یکی است
سی سال زنده بودم و تنها گریستم

سردر گمم شبیه کلافی پر از گره
لطفا یکی دُرست بگوید که کیستم . . . ؟!

رفتی و بعد از آن نفسم تیر می کشد
یک لحظه راحتم ، پس از آن لحظه نیستم

دست مرا بگیر و ببر در پناه خویش
پیدا کنم دوباره خودم را. . . بایستم . . .